چشم انداز

 

من پیر شده ام. باور کنید

حتا خرفت هم شده ام

اما

شمشیری در دست من است

سنگین و بی قطره ای خون

حتا یک قطره ی خون

که نوک بی گناهش تکیه داده به زمین

کمک کنید

با شما هستم پسران من

نوادگان عروسان خسته بخت من !

کمک کنید که با شمشیرم به خاک نروم

و به خاک نرود رویای یک شمشیر

...

..

.

کردستان - روستای پالنگان : پیرمرد چوپان

پی نوشت :نوشتن و عکاسی سخت شده برای من. حس بدی ندارم از اوضاع و احوالم.به قول معروف همه چیز آرام و عالی ست ! تنها این روزگار بسیار بسیار مشغولم کرده و البته گاهی دلم تنگ می شود برای حبس نفس و گرفتن تصویر بدیعی که در برابرم ظاهر می شود... پیرمردی نشسته درحاشیه ی یکی از سرچشمه های عظیم سیروان ،تابلوی نقاشی ای را مانند بود که دقایق طولانی من را تنها به نظاره واداشت و بعد ناگهان به یاد آوردم که می شود این تابلو را ماندگار کرد...  یک خاطره دوست داشتنی از سرزمین مادری

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 21:45  توسط شیلان جوانمردی  | 

اینجا بهشت ممنوع است!

ولی من به تو آهسته می گویم

یک تکه از بهشت

جامانده اینجا این گوشه ی دلم

در بوی خوب سیب

سهم زمینی ام!

اول تو گاز بزن

...

..

.

تهران - میگون : کودکان روستایی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:37  توسط شیلان جوانمردی  | 

اسم من خواب

از دیار افسون

پدرم قله و

مادرم مه

زاده به سالی ماه مردار، ماهی هفته مردار و روزی ساعت مرده‌ام

بعد شبی آبستن به باد

بعد شبی گوژپشت و كوهستان به دوش

در بامدادی رنجور و زخم بر تن

از شفقی تارو تنگ

چون تیری خونین به زمین افتادم و

شلعه‌ور شدم و چون مومی روشن

آتش به گردن

شدم پرسشی

لب به فریاد

 

...

 

من دشت گندم شعر بودم

مادرم باران رحمت

من سنگ درون گهواره‌ی كوهستان‌اش

مادرم سرزمین

من پیله ابریشم چرخ بهره بودم

مادرم درخت درد و رنج

من تن پرنده‌ای سپید

مادرم آسمان

من خواب و مادرم سرم

من خرگوش و او چمنزار

من تاب و او شاخه درخت

من نفس و مادرم سینه

من كبك و او قفس

من روایت و وی شب تارش...

 

پی نوشت : شعر بالا ، ترجمه ی یک شعر کردی است که متاسفانه اسمش شاعرش رو هم نمی دونم .به نظرم زیبا اومد.دلم خواست که دیگران هم ازش لذت ببرند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:9  توسط شیلان جوانمردی  | 

 

دختران دشت

دختران انتظار!

دختران امید تنگ در دشت بی کران

 و آرزوهای بی کران در خلق های تنگ !

...

دختران رود گل آلود !

دختران هزار ستون شعله به تاق بلند دود !

دختران عشق های دور

روز سکوت و کار

شب های خستگی

...

دختران روز

بی خستگی دویدن،

شب

سر شکستگی !

...

..

.

دخترک چوپان . طالش

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 12:28  توسط شیلان جوانمردی  | 

در برابر بی کرانی ساکن

جنبش کوچک گل برگ به پروانه ای ماننده بود ...

زمان با گام شتابناک برخاست و در سرگردانی یله شد

در باغستان خشک معجزه ی وصل ، بهاری کرد ...

سراب عطشان برکه ی صافی شد

و گنجشکان دست آموز بوسه شادی را در خشک سار باغ به رقص آمدند

...

..

.

  شهرستانک - باغستان خشک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:29  توسط شیلان جوانمردی  | 

 

سرش رو با لبخند معنی داری کج کرد و گفت :اگه تا زمستون صبر کنی ، قول میدم بریم یک جای فوق العاده برای عکاسی! سرم رو راست کردم و گفتم : خره! من شاید تا وسط پاییز زنده باشم! ترجیح میدم همین جا وسط گل و شل بشینم و از دم دست ترین ها عکس بگیرم ... خنده اش گرفت ولی سعی کرد ادای آدم های جدی رو دربیاره : خب، کسی چه می دونه شاید عکس هایی که قراره بعدها از زیر زمین بگیری از عکس های اون جای فوق العاده ای که من گفتم بهتر بشه!!! ... از تو همه کاری برمیاد؛ این خط این هم نشون

...

عجب شرط بندی هیجان برانگیزی.حیف که نمی گذارند با دوربین تشریف ببریم اون پایین

!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:16  توسط شیلان جوانمردی  | 

نظر در تو می کنم ای بامداد
که با همه ی جمع چه تنها نشسته ای!
تنها نشسته ام ؟
نه
که تنها فارغ از من و ما نشسته ام .
...
نظر در تو می کنم ای بامداد
که چه ویران نشسته ای!
ویران ؟
ویران نشسته ام ؟
آری،
و به چشم انداز امید آباد خویش می نگرم.
...
نظر در تو می کنم ای بامداد ،که تنها نشسته ای
کنار دریچه ی خردت.
آسمان من
آری
سخت تنگ چشمانه به قالب آمد
...
نظر در تو می کنم ای بامداد، که انده گنانه نشسته ای
کنار دریچه ی خردی که بر آفاق مغربی می گشاید
من و خورشید را هنوز
  امید دیداری هست
هر چند روز من
آری
به پایان خویش نزدیک می شود
...
..
.
سنندج - حاشیه ی بارگاه هاجره خاتون
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:23  توسط شیلان جوانمردی  | 

 

 موش ها پنير را دوست دارند چون آدم ها هم دوست دارند

موش ها از تله بدشان مي آيد چون آدم ها هم بدشان مي آيد .

موش ها از آزادي خوششان مي آيد چون آدم ها هم خوششان مي آيد .

موش ها ازدواج مي كنند چون آدم ها هم ازدواج مي كنند .

موش ها بچه دار مي شوند چون آدم ها هم بچه دار مي شوند .

موش ها مي ميرند چون آدم ها هم مي ميرند .

موش ها موش هستند چون آدم ها هم گاهي آدم هستند

!!!!

...

..

.

پی نوشت : خانواده ی خدنگ ها ( موش خرما ) در ایران شامل دو گونه ، خدنگ بزرگ و خدنگ کوچک است . جثه ی هر دو حیوان قدری مشابه سمور و شنگ است . در مناطق گرم جنوب ایران پراکنش دارند. به استثنای سیستان که تنها مکان مطلوب برای رویت خدنگ کوچک است با این توضیح که خدنگ بزرگ در این منطقه زندگی نمی کند. طول کلی ( بدن و دم) خدنگ بزرگ به 80 سانتی متر و خدنگ کوچک به حدود 55 سانتی متر می رسد . تغذیه ی هر دو نوع ، از جوندگان ، مار ، مارمولک ، قورباغه و حشرات  است . خدنگ بزرگ ، به واسطه ی مهارت  و چالاکیش در جنگ با مار کبرا شهرت و محبوبیت خاص پیدا کرده است .نسبت به سم مار مصون است و به طور معمول ،آن را کشته و می خورد از جمله سر مار به انضمام غدد زهری آن را

...

سفر کردن وسط بیابان با یک کوله پشتی ، با وجود خطرات فراوانش ، مزایایی دارد که حاضر شوی سختی سفر را به جان بخری. از جمله دیدن و عکاسی از آنچه تا به حال نمی دیدی

!!!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 15:54  توسط شیلان جوانمردی  | 

حدود 6 کیلومتری شمال غرب شهر ارسنجان ( ارسنگان ) ، بعد از طی کردن مسیرنه چندان طولانی  مابین کوچه باغ های زیبا ، به منطقه ی بازی می رسید که پدیده ای عجیب را در خود مانند نگینی نگه داشته است . درخت بنه ی زیبایی که به صورت خودرو بر روی صخره ای عظیم با ارتفاع تقریبی 5 متر استقرار یافته . نکته ی جالب ماجرا در این است که درخت برای رساندن ریشه های خود به خاک ، میان صخره را در چندین قسمت شکافته و توانسته به مرور خود را به زمین متصل کند . سکوت زیبای طبیعت و استقامت عجیب درخت، ناخودآگاه موجب انجام مراقبه ای ، هر چند کوتاه ، در پای درخت می شود ؛ در لحظه هیچ چیزی حس نمی گردد به غیر از شرمندگی از تمام سرخوردگی و ناامیدی ها. وقتی دوباره کوله بار بدوش می گیری برای طی کردن ادامه ی راه ، تنها لازم است نفس عمیقی بکشی و هراه با بازدم ، تمام شک ها را همان جا ، پای دیواره ی صخره بریزی بیرون؛ درخت و صخره، خود می دانند با آنها چه کنند .... کوله بار سفر همچنان سنگین است؛ اما تو سبکی ... در درونت چیزی نیست . همه ی آنها ، یادگاری فرار از شهری شلوغ برای درخت و صخره . تو نیز اما ، یادگاری دیدار درخت و صخره را همراه  خود می بری : هیچ و همه چیز

 

...

پی نوشت  : ارسنجان یا ارسنگان ، شهر انار، درفاصله 130 کیلومتری شمال شرقی شیراز قرار دارد و از غرب به شهرستان پاسارگاد ، شهرستان مرودشت و ازشرق به دریاچه بختگان و شهرستان نی ریز و از شمال به منطقه سرپنیران و شهرستان بوانات و از جنوب به شهرستان شیراز محدود است . منطقه آن دارای پوشش گیاهی نسبتاً غنی از درختان بنه و بادام کوهی است و با ارتفاع 1600 متر از سطح دریا منطقه ای کوهستانی محسوب می شود . قله دلنشین ( دال نشین ) با ارتفاع 3270 متر بلندترین قله رشته کوههای اطراف ارسنجان می باشد.ارسنجان داراي بالغ بر چندين آثار باستاني، ميراث فرهنگي و گردشگري مانند مسجد جامع، مدرسه سعديه، ايوان قدمگاه مربوط به دوره هخامنشي، قلاتخوار مربوط به دوره ساساني، تل تيموريان و تل كاخ و ... سد دختر، چشمه گمبان ، جنگلهاي سرسبز طبيعي بناب، فيجان، خليل بگ، تنگ شكن و چشمه سارها، ارتفاعات دال نشين و درياچه طشك، غار ضحاك، چشمه شيرخون، پير باصفا، تك درخت روييده بر سنگ و باغهاي سرسبز شمال و غرب جنوب ارسنجان را مي توان نام برد. با توجه به اينكه آب بناب از وسط جنگل با پوشش كانال در تمام فوصل سال جاري است مكان مناسبي جهت توسعه تفرجگاه مي باشد... به عنوان یک مسافر، دیدن این شهر زیبا که به قولی ، سومین شهر ایمن خاورمیانه هست را به همه ی دوستان توصیه می کنم  

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:16  توسط شیلان جوانمردی  | 

پاسارگاد . جاده ی ورودی
 
استاد عزیزم ، عباس جعفری ، در جایی می گوید : در سفر بیشتر به یاد زادگاهت و سرزمینت می افتی و هرچه دورتر می شوی ، نمود این نقش در ذهنت پنداری پر رنگ و پر رنگ تر می گردد . می شود خط کش اندازه گیری با درجه های ظریف و دقیق برای سنجش هر آنچه پیش رو داری . پنداری می چرخی میان خیابان ها و بیابان ها تا با گز اندازه ات قیاس کنی اینجا را با آنجایی که از آن آمده ای . اینجا شبیه بیابان های خودمان است . چه ساختمان بلندی، مثل برج فلان است و این چنین است که در تمام سفر خط کش به دست در کار اندازه ای بلندتر از فلان جا و بزرگ تر از بهمان جایی ست که دیده ایم و دیده ای. اما از جغرافیا که بیرون بزنی ( مگر این کار شدنی ست ؟!) ، به عنصر دیگری خواهی رسید که غالبا بایستی در تشخیص هویتش خط کش ات را به دور اندازی . اینجاست که خط کش ات می شود چوبی به درد نخور با کلی خط و نشانه و عدد که دیگر اینجا به کارت نمی آیند . خط کش ها در مسائل انسانی چه ناکار از آب در می آیند. حتی در آن زمان هایی که خودت را هنوز زده ای به کوچه ی علی چپی که همیشه آدم ها را با متر و وزن شان می سنجی... انسان های جغرافیا ، می توانند صدها سال نوری با هم فاصله داشته باشند. مگر نه که هر انسان دنیایی ست؟! این چنین است که پیش از وسوسه ی دیدن شهری صورتی به دیدار کولی ها عزم جزم می کنی که برای خویش دنیای دیگری دارند با فلسفه ای گنگ و مبهم . با اپیکوریسم نابی که در فقری گزنده پیچیده شده است . شاید تنها وجهه قیاسش ، اگر قیاسی در کار باشد ، در همسانی سرگشتگی خود توست با جماعتی که کولی شان می خوانند و سفر مگر جز زندگی کولی وار است ؟ و مسافر مگر قرار نیست لااقل برای چندی همان کولی کنار آتشی باشد که چیزی جز سودای سفر فردا در سر ندارد؟
...
به گمانم ، با وجود اینکه سالهاست به روش های مختلف سفر می کنم و به نوعی تجربه های نابی به دست آورده ام از این رفت و آمدهای رنگارنگ ؛ آموخته ها و برداشت های حسی سفر چند روز گذشته ام ، متفاوت با همه ی آن چیزی ست که تا به حال نام سفر برآن گذاشته بودم . تصمیم ناگهانی و سپس جمع کردن کوله ای که تمام وسایل مورد نیاز برای زندگی چند روزه را شامل می شد و سپس راهی شدن در جاده ، به همراه همسفری شبیه به خودم . سفری که با نگرانی و تردید آغاز و همراه با تجارب ارزشمند و متفاوت به اتمام رسید ... امروز به دوستی که مشتاق بود بداند به عنوان یک دختر چه حسی در مورد سفر بک پکی در ایران دارم گفتم : وقتی با خانواده یا دوستان و یا حتی یک تور مسافرتی به نقطه ای جدای از منطقه ی زندگیت سفر می کنی ، به علت اینکه همیشه واسطی وجود دارد که مسئولیت ارتباط تو با محیط و رفع نیازهایت را بر عهده می گیرد ، تو تنها یک ناظر خواهی بود که از پشت شیشه ی آکواریوم داخل آن را دید می زنی . تنها یک ناظر باقی می مانی ولی تجربه کننده نیستی ... زمانی که بر ترسها بتوان غلبه کرد و آن واسط را از میان برداشت و تصمیم بگیری که شیرجه بزنی در آب ؛ آنوقت دقیقا زمانی است که تو مجبور می شوی برای رفع نیازهایت ارتباط برقرار کنی با محیط جدید... آدم های جدید ... احساس جدید و تازه زندگی می کنی در آن زمان و مکان... تجربه می کنی و حس می کنی که تو دیگر یک بیگانه نیستی و وقت آن رسیده که درس بگیری و لذت ببری از چند لحظه تغییر شخصیت و زمان و مکانت
...
دیگر دیری است که خط کش ات را به دور انداخته ای. نه! این گز یارای سنجش درازنای ذهن این در باد خانه کردگان را ندارد! پس همراه می شوی با کولی ها . " جنتر و منتر " را از یاد برده ای و پوزخند می زنی بر همه ساعت مداران و تقویم داران . چرا که در تو زمان گم شده است و مکان ها نیز. تن در باد یله می کنی تا نسیم خود بوزد برهر کجای این فراخنای هستی و از تو جز خاطره ای در بادی که شندره می شد نیز حتی نماند. چه غم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط شیلان جوانمردی  |