
من پیر شده ام. باور کنید
حتا خرفت هم شده ام
اما
شمشیری در دست من است
سنگین و بی قطره ای خون
حتا یک قطره ی خون
که نوک بی گناهش تکیه داده به زمین
کمک کنید
با شما هستم پسران من
نوادگان عروسان خسته بخت من !
کمک کنید که با شمشیرم به خاک نروم
و به خاک نرود رویای یک شمشیر
...
..
.
کردستان - روستای پالنگان : پیرمرد چوپان
پی نوشت :نوشتن و عکاسی سخت شده برای من. حس بدی ندارم از اوضاع و احوالم.به قول معروف همه چیز آرام و عالی ست ! تنها این روزگار بسیار بسیار مشغولم کرده و البته گاهی دلم تنگ می شود برای حبس نفس و گرفتن تصویر بدیعی که در برابرم ظاهر می شود... پیرمردی نشسته درحاشیه ی یکی از سرچشمه های عظیم سیروان ،تابلوی نقاشی ای را مانند بود که دقایق طولانی من را تنها به نظاره واداشت و بعد ناگهان به یاد آوردم که می شود این تابلو را ماندگار کرد... یک خاطره دوست داشتنی از سرزمین مادری







